تبليغاتX
.

گشت و گذار در خاطره ...

 

دارم به تو یک چشم و یکی بر دل زارم

دنبال تو در خاطره در گشت و گذارم

بین من و تو فاصله بسیار نشسته است

تو جنس خزانی و من از نسل بهارم

هر گل که به غیر از تو پسندید دلم، مرد

آخر ز تو باید که در این باغ بکارم

در خرمن عشق آتش سوزنده این غم

خامش نشود گر همه عمر ببارم

اي گريه تو كه چاره اين درد نداري ...

کی می شود آخر که بیایی تو به کارم

شبها شده ام همدم بی خوابی و تا صبح

همبستر یاد تو و در بوس و کنارم

استاد قماریم ولی باخته در عشق

بازنده پیوسته این دست قمارم

جامی بده از وصل و بخوان نغمه آخر

زین بیشتر ای دوست مکن مست و خمارم

حامد خاکی  تاریخ سرایش: یکشنبه 27/12/1385


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در یکشنبه 1385/12/27 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت


و من از کربلا تا شام را غار حراء ديدم ...

نمي دانم تو را در ابر ديدم يا کجا ديدم

به هر جايي که رو کردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در هاي و هوي در هي

تو را در بند ناله هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم مثل گل عين غزل بودي

تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي ها

تب شعر و غزل گل کرد و شور نينوا ديدم

شب موئيدن شب آمد و موئيدن شاعر

شکستم در خودم از بس که باران بلا ديدم

صدايت کردم و آئينه ها تابيد در چشمت

نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا کردم

نگاهم کردي و باران يکريز غزل آمد

نگاهت کردم و رنگين کماني از خدا ديدم

تو را در شمع ها، قنديل ها، در عود و در اسپند

دلم را پرزنان در حلقه پروانه ها ديدم

تو را پيچيده در خون در حرير ظهر عاشورا

تو را در واژه هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميکائيل

تو را يک ظهر زخمي در زمين کربلا ديدم

تو را ديدم که مي چرخيد گردت خانه کعبه

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما ديدم

شبيه ساية تو کعبه دنبالت به راه افتاد

تو حج بودي تو را هم مروه ديدم هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي که گم گشتند

تو را در آن شب تاريک مصباح الهدي ديدم

در اوج کبر و در اوج رياي اهل شام اي کعبه

تو را هم شانه و هم شأن کوي کبريا ديدم

دمي که اسبها بر پيکر تو تاخت آوردند

تو را اي بي کفن در کسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي، شبه پيمبر، گريه زهرا

تو را محکمترين تفسير راز انما ديدم

هجوم نيزه ها بود و قنوت مهربان تو

تو را در موج و موج ربنا در آتنا ديدم

تو را ديدم که داري دست در دستان ابراهيم

تو را با داغ حيدر کوچه کوچه پا به پا ديدم

تو را هر روز با اندوه ابراهيم همسايه

تو را با حلق اسماعيل هر شب همصدا ديدم

همان شب که سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت کرد

تو را در دامن زهرا و دوش مصطفي ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت

تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند

و من از کربلا تا شام را غار حراء ديدم

به يحيي به سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت

تو را اي صبح صادق با امام مجتبي ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شام غريبانه

تو را بيتاب در بيتابي طشت طلا ديدم

شکستم در قصيده، در غزل، اي جان شور و شعر

تو را وقتي که در فرياد _ ادرک يا خدا _ ديدم

تمام راه را بر نيزهها با پاي سر رفتي

به غيرت پا به پاي زينب‌کبري تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم

که خونت را حناي دست مشتي بي‌حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه شمسي

كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو

و لا را در بلا جستم بلا را در بلا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت

تو را خون‌خدا، خون‌خدا، خون‌خدا ديدم

                            عليرضا قزوه

 


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در جمعه 1385/12/25 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت


نسل آفتاب ...

از نسل منيرت آفتاب است به جا

از تشنگي‌ات فرات آب است به جا

از قامت چون سئوال زينب امروز

آزادگي تو را جواب است به جا

                                                                 شاعر: خاکی


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در شنبه 1385/12/19 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت


اربعين آمد ...

 

قيامت

 

از ناي زمين داد و فغان مي‌آمد

 

آهسته قيامت به زبان مي‌آمد

 

خشكيده لب حسين را باراني

 

از بوسه سخت خيزران مي‌آمد

 

                شاعر: حامد خاكي


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در جمعه 1385/12/18 ساعت 1:52 موضوع | لینک ثابت


تو که هستی ...

 

 با من منشين مگر به مستي اي دوست

 

دل را به كلوخ غم شكستي اي دوست

 

دل را بشكستي و خريدار شدي

 

آخر به حقيقت تو كه هستي اي دوست

 

شاعر: حامد خاكي


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در یکشنبه 1385/12/13 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


آهسته. آهسته ...

به شهداي فكه و شلمچه

آهسته، آهسته...

گل شد، برآمد پيكرم آهسته آهسته

انگار دارم مي‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مُهرم، پلاكم، چفيه‌ام، عطرم

پيدا شد از دور و برم، آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاك مي‌رويد

از خاك مي‌رويد سرم آهسته آهسته

جز نيمه‌اي از من نمي‌يابيد، روزي سوخت

در شعله، نيم ديگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سال‌ها زاييده خواهد شد

ققنوسي از خاكسترم آهسته آهسته

خوابيده‌ام بر شانه‌ها و مي‌برندم ... نه!

تابوت را من مي‌برم آهسته آهسته

آن پيرزن، اين زن به چشمم آشنا هستند

دارم به جا مي‌آورم آهسته آهسته

خواندم «پدر خالي‌ست جايش» اين خبر مي‌ريخت

از چشم‌هاي خواهرم آهسته آهسته

ديگر براي آستين بالا زدن دير است

اين را بگو با مادرم آهسته آهسته

مهدي فرجي ـ كاشان

برگرفته از کتاب نفیس « زیر آسمان الوند »


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در جمعه 1385/12/11 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


مستی مدام ...

مستي مدام

اي مستي مدام من، اي سكر بي‌خمار!

آرام من، قرار من، آرامِ بي‌قرار

از هر طرف گريزم، در حلقة توام

از حلقة كمند تو «لايمكن الفرار»

«انّي اَخافُ منك و ارجوا بِرحمَتِك»

اي دست تو نوازش و ابروت، ذوالفقار

مي‌تابي از دريچه و من روز مي‌شوم

در من طلوع مي‌كني اين بار شمس‌وار

من نيز حال مولوي‌ام دست مي‌دهد

ديوانه‌وار مي‌زنم اين بيت را هوار

«رقصي چنان ميانة ميدانم آرزوست

يك دست جام باده و يك دست زلف يار»

اينك تو در مقابل من ايستاده‌اي

از شانه‌هات ريخته پايين دو آبشار

من تشنه دست مي‌برم، اما تو... نيستي

در من ولي هنوز صداي تو ماندگار

اينك دريچه بسته، من از خويش رفته‌ام

پيچيده در فضاي اتاقم صدايِ تار

اين بيت با صداي تو مي‌خوانَدم هنوز:

«زين همرهان سست‌عناصر دلم گرفت»

عباس كيقبادي ـ اصفهان


 

نوشته شده توسط حامد . الف (متخلص به خاکی) در چهارشنبه 1385/12/02 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت